دیروز رفتم گوشت بخرم ، بعد از سفارش ، فروشنده رفت که گوشتها رو برام چرخ کنه . گفتم آقا میخوای گوشتا رو چکار کنی ؟ گفت میخوام چرخشون کنم. گفتم لطفا برای من این کار رو انجام نده . با خشرویی و لبخند گفت برای چی ؟ گفتم آخه من عادت ندارم گوشتها رو بیرون چرخ کنم . همیشه خودم توی خونه چرخ می کنم !! دوباره پرسید برای چی ؟ منم دوباره گفتم خوب عادت ندارم . بازم با لبخند پرسید برای چی ؟ تعجب کردم ! یه مقدار فکر کردم و دوباره جوابش رو دادم .گفتم خوب من گوشت رو می برم خونه و می شورم و بعد چرخشون می کنم . فروشنده گفت خوب من هم برات گوشت رو می شورم و بعد چرخ می کنم . گفتم جدا" ؟؟؟!! گفت آره ... اصلا" ما برای همه مشتری هامون اول گوشت رو می شوریم و بعد چرخش می کنیم .بدون شستن چرخ نمیکنیم !! دیگه چیزی نگفتم ...
یه کم با خودم فکر کردم و دیدم چه خوب !! اینطوری کلی از وقتم آزاد میشه و کارم هم توی خونه خیلی کمتر میشه . همینطور که فروشنده نگاهم میکرد ، یه لبخند که معلوم بود از ته دلم براومده ، روی صورتم نقش بست . فروشنده دستکش یک بار مصرف پوشید ، گوشتها رو خیلی خوب شست ، توی آبکش ریخت تا آبش بره و بعد با دقت چرخش کرد. آخر دست هم گفت خانم خوبه !! حالا راضی هستی ؟؟ من که کلی ذوق کرده بودم و میدونستم چقدر توی خونه کارم کمتر شده ، با رضایت سرم رو تکون دادم و تشکر کردم .
توی مدتی هم که گوشتها رو چرخ می کرد با شوهری هم یه کم شوخی و گپ و گفت کرد و لبخند رضایت شوهری رو هم گرفت .... با خودم گفتم ببین چطور یه آدم میتونده حتی در نقش یه فروشنده اینقدر حال و هوای آدم رو عوض کنه حتی برای دقایقی کوتاه ... وقتی اومدم سریع شروع کردم به بسته بندی گوشتها و تمام مدت احساس رضایت داشتم . آخه واسه اولین بار بدون اینکه مجبور باشم چرخ گوشت بشورم ، گوشتها رو آماده بسته بندی میکردم
همین کار به ظاهر معمولی برای ساعتی باعث خوشحالی من شد و تصمیم گرفتم از این به بعد گوشتهای مورد مصرف منزل رو از اون مغازه تهیه کنم .
عصر امروز هم با دختری رفتیم بیرون و براش یه دست لباس نو خریدم . خریدم رو توی دومین مغازه انجام دادم.اخه به نظرم مدلش هم قشنگ بود. چند روز پیش هم برای خودم یه مانتو اداری خریدم و فقط به یک مغازه رفتم و انتخاب کردم . البته تنها بودم و چند دست مانتو پوشیدم و از خانم فروشنده هم نظر گرفتم . امسال خداروشکر یک سایز لاغر تر شدم و تونستم یه مانتو جمع و جور تر بخرم . البته باید توی ایام عید مواظب وسوسه هام باشم و پرخوری نکنم تا بتونم بعد از عید هم بپوشمش
میخوام به چیزای بد فکر نکنم . به اتفاقایی که افتاده و به مشکلاتی که هست !!... میخوام وقتی میام اینجا پر از حس های خوب باشم و به لحظه فکر کنم . چون واقعا" همینطور هم هست . نوشتن توی وبلاگ برام تداعی کننده حس های خوب هست ... خیلیییییییییییییییییییییییییی ...................
امروز که برای خرید بیرون میرفتم واقعا" حس بهتری داشتم و یه ارامش خاص... توی دلم یه باره ذوق کردم که میتونم وقتی برگشتم خونه بنویسم .... درست مثل قبل ... و این بهم انرژی و انگیزه می داد ... شاید حتی بیشتر از اونچه خودم تصور داشتم ....
از ظهر به این طرف حالم خیلی بهتر هست . انگار هوای دنیا برام پر اکسیژن تر شده . انگار نفس کشیدن برام راحتتر شده . نمیدونم !! خلاصه یه حس خوب هست دیگه ....
یه مطلب دیگه اینکه این بار شاید نوشته هام یه تفاوت کوچیکی داشته باشن . تصمیم دارم ساده تر و راحتتر بنویسم و بدون پیچیدگی . هراونچه که از ذهنم عبور میکنه خیلی خیلی ساده .... البته شاید همیشه اینطور نباشم !! ولی الان این تصمیم رو دارم.
الان فقط میخوام بنویسم .... 
اما بازم اسفند و بوی بهار !!!!! 
چیزی که حرف زدن راجع بهش و حس کردنش کلی روحمون رو صفا میده ....
به به ....
می دونید !!! اصلا" همه مزه بهار به روزهای قبل اومدنشه
به بارون های گاه گاهش (که البته توی اصفهان خیلی نیست
)
به آفتاب که هنوز رمق نداره
خودش لطفی داره و انتظار اومدنش لطفی دیگه ....
بیاییم این روزای آخر اسفند رو نفس بکشیم خیلی عمیق ..... خیلییییی ...... 
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی