در پی چرخش زمین ، هر روز
با رنگی و با رخساری
با بویی و با نایی
خرامیده می رسد از راه
در سکوت شب از کوه ،
می خزد پایین
سینه می کشد بر دشت
پهن دامن ،
می رود تا که می رسد بر شهر
در کمال آرامش
خیمه می زند بر آن
خانه ها را یک یک
دهان گشوده می بلعد
از میان درز هر خانه
از شکاف هر پرده
با سکوت و آرامی
تن می کشد داخل
می سرد بر کف
می رود هر جا
می رساند خود را
به بالین یک خفته
تن لطیف خود را
از ورای پلک بر هم
می رساند بر چشم
چشم را چنان به آرامی
می کند بیدار
که گویا تو
بهار برخاک
جانی دوباره می بخشد
آن دم بهار روزانه
می رسد از راه
می دمد بر جان
می کند آغاز حیات روزانه
هان برخیز
از پی مرگ ، این است حیاتی نو
رستخیزی دگر ، رسیده است از راه
برخیز بر حساب خود نگاهی کن
فرصت جبران ، فرصت تصحیح
در همین یک روز است
چه می دانم تا شب ، زنده ام یا نه؟
چه می دانم آیا ، شب می رسد تا من
بیاغازم با خواب ، زمستانی دیگر
زمستان روزانه ؟
چه می دانم آیا ،
از پس آن زمستان
چون بهار می شوم بیدار ؟
(دکتر علی اصغر احمدی )
برچسب:
نویسنده: سارا هاشمی